حسين فاطمى

87

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

اشعار از بهايى قدّس سرّه ، نقل از انيس الادباء عهد جوانى گذشت ، در غم بود و نبود * نوبت پيرى رسيد ، صد غم ديگر فزود كاركنان سپهر ، بر سر دعوى شدند * آنچه بدادند دير ، باز گرفتند زود . . . نام جنون را به خود داد بهايى قرار * نيست بجز راه عشق زير سپهر كبود « 1 » لطيفة فى كتاب اللطايف آورده‌اند كه مردى پيش ابو العينا آمد و گفت : زنى دارم به غايت سليطه و زشت‌رو و بدخو و كهن‌سال و هميشه بيمار . ابو العينا گفت : مشتاق مرگ او هستى ؟ گفت نه و اللّه ! ابو العينا گفت چرا ؟ گفت : مىترسم از غايت شادى بميرم ! « 2 » شعر : فسونگر در حديث چاره سازى * فسونى به نديد از پاك‌بازى « 3 » فيه ايضا لطيفة آورده‌اند كه خروسى را در نزد احولى بسته بودند . او را گفتند : هيچ دانى كه مردم احول يكى را دو مىبينند گفت : اين غلط صريح و كذب محض است ؛ زيرا اگر چنين بود بايستى من اين دو خروس را چهار ببينم . « 4 » فيه ايضا خواجه غلامى را به بازار فرستاد تا انگور و انجير و انار و خرما بگيرد و بياورد . غلام رفت . پس از زمان درازى بازگشت و يكى از آنها را آورد . خواجه غلام را سرزنش كرد كه : به‌جاى اينكه تو را پى يك كار مىفرستم چند كار انجام دهى و بازگردى ، دنبال چند كار مىرود فقط يكى را انجام ميدهى و مىآيى ؟ اتفاقا پس از چندى خواجه مريض شد . غلام را پى طبيب فرستاد . غلام رفت و با چند نفر برگشت . خواجه پرسيد : اينها كيانند ؟ غلام گفت : براى سفارش آن روز ، طبيب آوردم كه ترا علاج كند و مطربى آورده‌ام كه اگر صحت يافتى براى تو ترانه آغازد و غسال آورده‌ام اگر بميرى ترا غسل دهد و نوحه گرى آورده‌ام كه نوحه‌خوانى كند و حفارى آورده‌ام كه گور تو را بكند و حافظ آوردم كه

--> ( 1 ) . انيس الادباء ص 230 . ( 2 ) . انيس الادباء ص 230 . ( 3 ) . همان . ( 4 ) . همان .